سلام.من هر وقت گذشته ام رو مینویسم تا چند روز اعصابم خورده
برای همین یه مدت دست ودلم به نوشتن نمیره ببخشید.
خلاصه اینکه دایی موافق عقد کنون بود ومیگفت :میترسم
این مرتیکه{بابای من}باز بزنه زیر حرفش.
نزدیکای عصر بود که تلفن زدن وگفتند امشب میایم
یه خطبه بخونیم وبعدا جشن میگیریم.
نمیدونید چقدر خوشحال بودم وخدارا شکرمیکردم.
تو خونه غوغا بود همه عجله داشتند آخه تا شب وقتی
نمونده بود.خواهربزرگم با شوهرش رفتند برای گرفتن سفره عقد
حکیمه خانم حسابدار بابا بود ولی بیشتر اوقات میومد بالا پیش ما
اون موقع هم اومد تا به مامانم کمک کنه.من وخواهردیگم هم رفتیم
سبزی خوردن برای سفره عقدوقند تزئینی برای سابیدن بالای سر عروس وداماد
بگیریم.خریدای لازم رو انجام دادیم واومدیم وقتی رسیدیم خونه
سالن رو به بهترین شکل تزئین کرده بودن سفره پهن بود چقدر خوشگل
جای همتون خالی.
نمیدونم کی منو حل داد تو حمام ولی بالاخره دوش گرفتم واومدم بیرون.
حکیمه خانم موهام وسشوارمیکرد وغرمیزد که چرا کوتاهن.
یه کم آرایشم کرد ویه لباس شیری رنگ پوشیدم واومدم توسالن همه بودند
برام کل کشیدن دست زدندوتبریک گفتند.خواهر بزرگ جوادم در گوشم گفت :
بالاخره به هم رسیدیدخوشحالم.
آهنگ گذاشته شد وشادی کردیم
بازهم جاتون خالی.............
نظرات شما عزیزان:

.gif)
.gif)
.gif)
.gif)

برچسبها: